![]() |
![]() |
|
| رب هب لی حکما و الحقنی بالصالحین |
|
رفت
... رفت رفت آرام وسرد دیگر هیچ نشانی از او نیست... هیچ هیچ هیچ جایش خالی است آنقدر خالی که تاب مرا ربوده... باور نمی کنم... چگونه بی یاد او سر کنم... مجنونی شدم که دیگر بودنم را امانی نیست... ای کاش بروم حتما می روم... دیگر نخواهم بود هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت...
|
|
چه کسی بود صدا زد: سهراب کفشهایم کو؟ باید امشب بروم بروم بر سر آن کوه بلند و بنشینم نوک آن و به خورشید محبت نظری اندازم و ببینم که فرو میرود و گرمی خود میگیرد و بدانم که اگر فارغ از این خاک نظر اندازم این چنین تنگ غروبی نتوانم... و نخواهم دیدن... |
عقل نخواستن را طلب کرده بود و می خواست به اوج استغنا برسد ولی افسوس که دل نمی توانست. دلی که سالها در طلب بود ولی اکنون دیگر طلب او را راهنمایی نبود این دل چه می خواست که بیقراری او را ربوده بود و دلواپسی او را از پای در آورده بود این دل طلب چه می کرد جز عشق پاکی که خدا به او هدیه کرده بود ولی عقل دیگر همراهش نبود این دل همیشه میدانست که در قلب همه چیز نیکی نهفته این دل به خیال خودراهی را می رفت که نیکی شیرینی در پی داشت ولی عقل باز میگفت نه!!! |
|
سعیده و امیر علی عزیز: گرمترین سلام ها را نثار چلچله های تازه از کوچ برگشته دلتان می کنم و تازه ترین شقایق ها را در حصار یاس ترین یاس ها برایتان می طلبم و کعبه دلتان را همیشه پر یاد می خواهم و از ژرفای وجود خود سبز ترین تبریک ها را نثارتان می کنم... |
خدایا ! قلب مرا برگیر و به جای آن قلب خود را به من اعطا کن... |
با تو آمدم با یاد تو و با نگاه تو همراه شدم ولی اکنون دیگر مرا از تو نه یادی هست و نه نگاهی نه راهی و نه نشانی. دیگر نخواهم که همراهم شوی دیگر نگاهت را نمی خواهم که بدرقه راهم کنی دیگر زمزمه صدایت و نوای موسیقیت را که آرامش دلم بوده نمی خواهم .شکوه عطر نرگست ارزانی خودت.افق بی انتهای چشمانت را که آرامشی بود در این برهوت دیگر نمی خواهم.نمی خواهم...نمی خواهم... دیگر هیچ انتظاری نیست از شنیدن تبریک دوباره بودنم... حال این منم و تنهایی این خزان کویر... |
همون لحظه ای که بغضت ترکید آسمون با دل تو همدردی کردو غرید فریاد میزدی ولی هیچ کس نمی شنید فکر کردی که شاید این پاکی باران دل تو را هم پاک کنه و آرام بشی ولی انگار فایده نداشت و دلت بیشتر طوفانی می شد... ای کاش همیشه بباره... ای کاش ما هم مثل باران باشیم... به همه آدم ها بباریم... دل هامون مثل باران پاک کنیم...
|
|
ای سوخته سوخته سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی!
|
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی و من به اندازه زیبایی تو غمگینم...
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل انسان کویری آسمانی است و به همین جهت به خدا نزدیکتر است. ایمان ناب را نه عبوس و ظاهربین، که ژرف و عرفانی، در متن جان خود جا داده است. کویر صبور است و بی ادّعا، امیدوار و پرتلاش؛ همه شبهایش شب قدر است و همه روزهایش سرشار از تلاش و ناآرامی در جستجوی آرامش پایدار
|
| پیوندهای روزانه |
|
درد هایی بر دل و بر دیوار از همان بخواهید که به او... بیلیارد ها و میلیارد ها خبر گزاری مهر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 |
|
RSS
|